به خونه جدیدت خوش اومدی!

آرش اکبری از فراز و نشیب‌های زندگی خوابگاهی، دوستی‌های ماندگار و یاد گرفتن استقلال در دوری از خانواده می‌نویسد.

اگه تو هم مثل من چمدون به دست از یه شهر دیگه اومدی تهران، به زندگی خوابگاهی خوش اومدی!

این دوره فصل جدیدی از زندگیته که توش قراره با دغدغه‌های کاملاً جدیدی روبه‌رو بشی. مثل کلنجار رفتن با غذای سلف (و به لطف کیفیت فوق‌العاده‌ش، فکر دائمی به اینکه «امشب چی درست کنم؟»)، کوه ظرف‌های نشسته‌ی توی اتاق و خیلی چیزای دیگه که حالا بخشی از روزمرگی تو می‌شن.

اما در عوض خوبی‌های خودشم داره؛ باعث می‌شه با کلی آدم جدید آشنا بشی که بینشون حتماً چند تا دوست پیدا می‌کنی و زندگی کنار همین دوست‌ها پر از لحظه‌های فراموش‌نشدنیه؛ از شب‌های امتحان که درس خوندن، چاشنیه به خوش‌گذرونی و خنده از سر استرس می‌ده، تا صبح کردن شب‌ها پای یک تمرین یا پروژه‌ی سخت و اون حس بی‌نظیر موفقیت بعد از سابمیت کردنش تو لحظه‌ی آخر.

البته که زندگی توی یه شهر دیگه همیشه آسون نیست. اون دل‌شوره‌ی عجیب هر بار خداحافظی با خانواده و دوستای قدیمیت برای برگشتن به سمت «اون یکی خونه» و «اون یکی دوستات»، همیشه سخته. انگار قلبت بین دو تا شهر گیر کرده. اما دقیقاً همین تجربه‌هاست که از تو یه آدم قوی‌تر و مستقل‌تر می‌سازه. یاد می‌گیری روی پای خودت بایستی، مشکلاتت رو خودت حل کنی و قدر لحظه‌های با هم بودن رو بیشتر بدونی.

این دوره‌ی چندساله، بیشتر از چند واحد درسی بهت یاد می‌ده و این بزرگ‌ترین دستاورد زندگی دانشجوییه.