صبح جمعه از خواب بیدار شدم و بهطور غیرمعمولی اولین کاری که کردم این بود که گوشیمو بردارم و تلگرامو چک کنم. اما هر کاری کردم وصل نمیشدم. بالاخره بعد کلی پروکسینوردی وصل شدم و رفتم گروهها رو نگاه کردم و با پیامهایی از قبیل «بچهها زندهاید؟» و «کوچه پایینی ما بود» مواجه شدم.
به دو ساعت نکشید که بارمونو بستیم و به یکی از روستاهای اطراف تهران پناه بردیم. اولش انقدر حالم بد بود که فکر میکردم همهچیز تموم شده، استرس شدید داشتم و بدندرد عصبی گرفته بودم. آخرش هم همینطور. ولی بعد از آتشبس آروم شدم و سعی کردم به روال زندگیم برگردم.
اولاش سخت بود ولی کمکم تونستم با انگیزه بیشتر، کارهایی که واقعاً دوست دارم رو انجام بدم.