آنجا که باید…

صبا حسینی، ورودی ۱۴۰۲، از خانه، خوابگاه و روزهایی می‌نویسد که معنای ماندن عوض شد.

«بارها به مفهوم "خانه" فکر کرده‌ام، خانه چیست؟ دیوارهایی آجری در میان شهر؟ و یا شاید سرپناهی برای ماندن…؟»

تعریف خونه شاید فراتر از تعریف یک مکان باشه. خونه نوعی احساسه، احساسی تلفیقی و توصیف‌نشدنی. می‌تونه اتاقکی باشه که در اون با یک فنجون قهوه و کار مورد علاقت به آرامش می‌رسی؛ یا شاید جمع دوستانی باشه که در کنارشون تظاهر کمرنگ شده و خود واقعیت نمایان می‌شه؛ خونه شاید همون روزنه‌ی امیدی باشه که به ادامه‌ی زندگی وادارت می‌کنه، یا احساس تعلقی که دلتنگت می‌کنه.

اما یک روز، روزی نه‌چندان دور، مجبور به ترکش می‌شی و اون روز، آغاز به‌دست آوردن تعلقات جدیدیه که در نهایت، تبدیل به خونه‌ی امن دیگه‌ای برات خواهد شد. برای عده‌ای اون روز، روز ورود به دانشگاه و ترک محل زندگیه؛ روزی که برای مفهوم خونه، تعریف جدیدی می‌سازی و به استقبال زندگی خوابگاهی می‌ری. توی خیالت، خاطرات خوب عزیزانت پررنگ‌تر از خاطرات تلخ می‌شه و توی واقعیت، خونه‌ت به‌اندازه‌ی یک چمدون کوچیک.

شروع زندگی در خوابگاه به هر کسی درس‌های قشنگی می‌ده. یاد می‌ده گپ‌وگفت‌های ساده‌ی نیمه‌شب می‌تونه تمام تنهایی‌هات رو ببلعه؛ یاد می‌ده چطور دلتنگی‌هاتون رو کنار میز صبحانه بچینید و با هم از پسش بر بیایید؛ یاد می‌ده از فاصله گرفتن و دور شدن کمتر بترسی.

اون شب فراموش‌نشدنی که برای هر کدوممون به‌نوعی شوکه‌کننده بود، بهمون یادآوری کرد استرس‌ها و غم‌های بزرگ‌تری هم وجود داره. شب آغاز جنگ، حیاط خوابگاه پر شده بود از صداهای هراسونی که با وجود نگرانیشون به خانواده‌ها دلداری می‌دادند؛ صدای چرخ چمدون‌هایی که بی‌هدف از این‌طرف به اون‌طرف کشیده می‌شد و چشم‌های نگرانی که به آسمون دوخته شده بود. چه کسی انتظار داشت شبی به ماه خیره بشه و به‌جای آرامش نسبی همیشگی، دلش پر از آشوب بشه؟

شاید روزی این خاطرات لابه‌لای کتاب‌ها پیدا بشن؛ اما سایه‌ی تاریکی که به دل مردم گذاشت، هیچ‌گاه درک نمی‌شه. نمی‌دونم، شاید هم یک یادآوری بزرگ بود که هنوز هم می‌شه دلتنگ لحظات ساده بود. دلتنگ روزمره و زندگی عادی، دلتنگ بگوبخندها و بحث‌وجدل‌ها و دلتنگ قدم زدن لابه‌لای شلوغی‌ها.

معنای «خونه» طی همون ۱۲ روز برای من زیر و رو شد. خونه‌ی من کسانی بودن که ترس از دست دادنشون رو داشتم؛ شهری بود که اونجا خاطراتی نه‌چندان زیاد اما ارزشمند داشتم؛ لحظات کوچک و قشنگی بود که لذت بردن از اون‌ها رو فراموش کرده بودم؛ خونه برای من ایران بود که با وجود تمام سختی‌هاش، هنوز وطنم بود و در خاکش ریشه داشتم.

این خانه قشنگ است ولی خانۀ من نیست
این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست

آن دختر چشم‌آبی گیسوی طلایی
طناز و سیه‌چشم، چو معشوقۀ من نیست

آن کشور نو، آن وطن دانش و صنعت
هرگز به دل‌انگیزی ایران کهن نیست

در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان
لطفی است که در کلگری و نیس و پکن نیست

در دامن بحر خزر و ساحل گیلان
موجی است که در ساحل دریای عدن نیست

در پیکر گل‌های دلاویز شمیران
عطری است که در نافۀ آهوی ختن نیست

آواره‌ام و خسته و سرگشته و حیران
هر جا که روم، هیچ کجا خانۀ من نیست

آوارگی و خانه‌به‌دوشی چه بلایی‌ست
دردی است که همتاش در این دیر کهن نیست

من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ
در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست

هر کس که زند طعنه به ایرانی و ایران
بی‌شبهه که مغزش به سر و روح به تن نیست

این شهر عظیم است، ولی شهر غریب است
این خانه قشنگ است، ولی خانۀ من نیست

پاریس قشنگ است ولی نیست چو تهران
لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست

هر چند که سرسبز بود دامنۀ آلپ
چون دامن البرز پر از چین و شکن نیست

این کوه بلند است، ولی نیست دماوند
این رود چه زیباست، ولی رود تجن نیست