پشت این جنگ‌ها

امیرمهدی محمودی از ادبیات جنگ، سکوت قربانیان و کتاب‌هایی می‌نویسد که رنج را از گزارش نظامی بیرون می‌کشند.

سفید؛ رنگی که هم در پرچم آرزوهای صلح می‌درخشد و هم در چهره‌ی یخ‌زده‌ی سربازی که زیر برف‌ها دفن شده. شاید ادبیات جنگ، همیشه در این دوگانگی رنگ‌ها اسیر است: از سپیدی نیلوفر صلح تا سفیدی آخرین کفن. ولی اگر رنگ صلح است، پس این لکه‌های قرمز چیست؟ خونی که می‌چکد روی برف‌ها درست مثل گل‌های انار. شاید هم این سفیدی قاب خالی نقاشی‌های جنگ باشد، اما ادبیات می‌داند که پشت این سفیدی، هزاران رنگ بی‌صدا دفن شده‌اند؛ رنگ‌هایی که تنها با واژه می‌توان آن‌ها را از زیر برف‌های تاریخ بیرون کشید. جنگ با غرش کر آغاز می‌شود؛ اما با سکوتی عمیق‌تر از تمام صداها پایان می‌یابد. سکوتی که نه آرامش دارد، نه تسلیم؛ بلکه فضایی است مملو از حرف‌های نزده، نفس‌های ناتمام و نگاه‌های ماندگار در هوا.

در این میان، ادبیات جنگ مانند پلی میان دو جهان می‌ایستد: جهانی که بود و جهانی که می‌گفتند. واژه‌ها در اینجا، نه برای توصیف، که برای احیا می‌آیند و برای زنده‌کردن آنچه در زیر خروارها خاک فراموشی مدفون شده، قد علم می‌کنند.

ادبیات، واسطه‌ای است میان حافظه و فراموشی، میان بودن و نشدن و شاید تنها از این رهگذر است که می‌توان رنج انسان جنگ‌زده را به امری جهان‌شمول بدل کند. «در جبهه‌ی غرب خبری نیست» روایتی است از همین سکوت. داستان نسلی که در میانه‌ی هیاهو گم شد و هیچ‌کس صدای پای رفتنشان را نشنید.

پل و دوستانش نه کشته شدند، نه زنده ماندند؛ بلکه محو شدند؛ در فاصله‌ی میان دو گلوله، میان دو نفس. این نوشته‌ی «اریش ماریا رمارک» به تجربیات سربازان آلمان در جنگ جهانی اول می‌پردازد.

آن‌ها رفتند چون فکر می‌کردند می‌دانند؛ با چمدان‌های پر از رؤیا و جیب‌های انباشته از ترانه‌های میهنی. صورت‌هاشان هنوز بوی صابون می‌داد و قدم‌هایشان وزن سبک بی‌خبری را حمل می‌کرد. در ایستگاه قطار دست تکان دادند، به مادرانشان قول بازگشت دادند و با آن شور جوانی که گویی به جشنواره‌ای می‌روند نه کشتارگاه، سوت کشیدند و خندیدند. اما جنگ چیزی را کامل برمی‌گرداند که دیگر به درد نمی‌خورد. اولین گلوله‌ها نبود که آن‌ها را کشت؛ گلوله‌هایی که هر لحظه ممکن بود از سوی دشمن برای دفاع از سرزمین مادری‌اش ببارد یا حتی از سمت دوست برای فرار از جنگ شلیک شود. اولین انفجار هم نبود. بلکه تکه‌تکه شدن تدریجی روحشان بود. زمانی که مرگ به سراغشان برود، کارش را بیهوده می‌بیند. زیرا وقتی دیدند دوستی که دیشب کنارشان سیگار می‌کشید، امروز به تلی از گوشت تبدیل شده که حتی سگ‌های جبهه هم به آن نزدیک نمی‌شوند.

یا دقیقاً همان موقعی که فهمیدند «دشمن» آن هیولای خیالی نیست؛ بلکه پسر هجده‌ساله‌ای است مثل خودشان که او هم دارد با دست‌های لرزان نامه‌ای از خانه را در جیبش فشار می‌دهد. روحشان مرده بود.

پل باور داشت جنگ مردانگی می‌آورد. تا روزی که دستش در خون همرزمش فرو رفت و فهمید مردانگی در اینجا یعنی وقتی داری روده‌های دوستت را جمع می‌کنی بتوانی جلوی استفراغت را بگیری تا پزشک بیاید؛ یعنی بتوانی به چشم‌های مادرش نگاه کنی و دروغ بگویی که «مرگش سریع و بدون درد بود.» یعنی یاد بگیری گرسنگی را با جویدن تکه‌ای چرم ساکت کنی و تشنگی را با لیسیدن شبنم روی برگ‌ها.

سپس یک روز می‌رسد که می‌فهمی تو دیگر آن پسر ایستگاه قطار نیستی. حتی سرباز هم نیستی. دیگر نمی‌جنگی؛ فقط از جانت در مقابل نابودی دفاع می‌کنی. ماشین زنده‌ای هستی که عزیزانت می‌گوید:

«بمیران وگرنه می‌میری!»

رؤیاهایت به یک چیز تقلیل یافته: یک شب خواب گرم، یک کاسه سوپ داغ، یک روز بدون صدای خمپاره. عشق؟ آینده؟ فلسفه؟ این کلمات برای مردگان است. تو زنده‌ای و این بدترین قسمت ماجراست.

این کتاب نه اتهامی است و نه اعترافی؛ قطعاً یک ماجراجویی هم نیست، زیرا مرگ برای کسانی که رو در روی آن می‌ایستند ماجراجویی محسوب نمی‌شود. بلکه نشان‌دهنده‌ی قربانیان است. رمارک ما را مجبور می‌کند تا با حقیقت روبه‌رو شویم. این سربازان، قهرمانان بزرگ نیستند! بلکه مهره‌هایی در بازی‌ای هستند که توسط چهره‌های پوشیده از نقاب قدرت انجام می‌شود. زندگی آن‌ها قابل خرج کردن و آینده‌ی آن‌ها دزدیده شده است. این یادآوری قدرتمندی از هزینه‌های انسانی است؛ هزینه‌های کسانی که برای هدفی می‌جنگند که به سختی آن را درک می‌کنند. دیگر تعداد کشته‌شدگان فقط داده‌های آماری برای به خاطر سپردن نبود. به معنای ارسال هزاران نامه به والدین، خواهر و برادرها، همسران و دخترانشان بود، همه به همان اندازه غم‌انگیز…

وقتی گزارشی رسمی می‌نویسد «در جبهه غرب خبری نیست»، این پایان داستان نیست. این شروع واقعی تازه‌ای است. چون جنگ هرگز با آخرین گلوله تمام نمی‌شود. در چشم‌های مادرانی که هنوز منتظرند، در دست‌های لرزان کهنه‌سربازانی که بی‌اختیار با صداهای بلند می‌پرند و در نسل‌هایی که بعدها می‌آیند و باید این میراث شوم را حمل کنند، جنگ ادامه دارد. جنگ حتی وقتی از صدای گلوله‌ها خالی می‌شود، در سکوت بدن‌های شکسته ادامه پیدا می‌کند… گویی هر معلولیت، آخرین گلوله‌ی جنگی است که دیر به هدف خورده. جنگی بی‌پایان، بی‌خاکریز، بی‌هدف و بی‌پناه؛ جنگی که در آن خط مقدم، مرز بین بدن و جهان است. هر صبح که برخاستن از تخت به عملیات نظامی تبدیل می‌شود، هر پلکانی که سنگر دشمن می‌شود و هر نگاهی که مثل تیر به قامت می‌نشیند — گویی وجودت یک اشتباه است که باید اصلاح یا پنهان شود — وجهه‌ی نبردهایی است که در دنیا جایی ندارد.

شاید به اندازه جنگ جهانی قربانی نگیرد، اما هر روزش یک جدال است: مبارزه‌ای بی‌میدان، بی‌سرود و بی‌پیروزی. دردناک‌ترین قسمتش اینجاست که تو حتی اجازه نداری از این جنگ حرف بزنی. اگر پنهان کنی، به تو «قوی» می‌گویند، اما اگر جرأت کنی از آن حرف بزنی، صدایت را «غمگین» می‌خوانند. جامعه دوست دارد باور کند که این یک چالش شخصی است، نه نتیجه سیاست‌های غلط و بی‌عدالتی‌های ساختاری… گویی باید در سکوت بمیری تا کسی احساس گناه نکند.

هرگز کتابی نخوانده بودم که بتواند این سکوت سنگین را بشکند و آن را به صدایی درآورد که بشود لمسش کرد. شاید روزی قلمم جرأت کند رنگ سکوت را بزند.

اما واقعاً ممکن است جنگ تمام شده باشد؟ برای مردگان شاید ولی برای ما؟ این‌طور فکر نمی‌کنم. وقتی جنگ تمام شود اسلحه‌ها زمین گذاشته می‌شوند ولی آن پشت جنگ مترسک‌ها شروع می‌شود؛ جنگ مقام و بلعیدن افتخارات. ما فراموش می‌شویم؛ مردم عادی، بچه‌ها، مردها، زن‌ها، زن‌ها، زن‌ها. آن‌هایی که دوشادوش مردها جنگیدند ولی الان ادعا می‌کنیم اگر جنگ شود اولین کسانی که فرار می‌کنند زن‌ها هستند؛ همگی فراموش می‌شویم.

سوتلانا الکسیویچ در «جنگ چهره زنانه ندارد» روایت‌ها را بدون دخل و تصرف، با زبان خود افراد نقل می‌کند؛ ترکیبی از تاریخ شفاهی و ادبیاتی که هم مستند است و هم بسیار احساسی. جنگی روایت می‌شود که در گزارش‌های نظامی جایی ندارد؛ مستندی از روایت صدها زن روسی در جنگ جهانی دوم. این زنان به عنوان تک‌تیرانداز، پرستار، خلبان، پارتیزان و … در جنگ شرکت داشتند؛ اما پس از جنگ، جامعه تلاش کرد نقش آن‌ها را کمرنگ کند. آن‌ها که با دست‌های لرزان توپ حمل می‌کردند؛ نه از ترس، که از خستگی مفرط. با دامن‌های چرکین باند می‌پیچیدند و با قلب‌های خشکیده از زخم — از ساییدگی سینه‌خیزهای طولانی در خاک سنگرها با لباس‌های مردانه — به جای شیر مادر، خون خود را در دهان نوزادان می‌چکاندند.

گاهی سنگر بوی نم می‌داد؛ همان بوی همیشگی نم خاک و عرق و ترس. اما بعضی روزها، بوی تندتری هم به این ترکیب اضافه می‌شد؛ بویی که همه می‌فهمیدند ولی هیچ‌کس درباره‌اش حرفی نمی‌زد. مثل خود جنگ که همه می‌دیدنش ولی کسی به واقعیتش اعتراف نمی‌کرد. نیازی به گلوله نبود؛ بدنت برای خیانت به خودش پا پیش می‌گذاشت. وقتی باید از سنگری به سنگر دیگر می‌دویدی، وقتی شب‌ها یخ می‌زدی، وقتی روزها از گرما و تشنگی هذیان می‌گفتی، بدن زنانه‌ات یادت می‌انداخت که جنگ برای تو قانون و قاعده‌های خودش را دارد. قانون‌هایی که هیچ ژنرالی آن‌ها را در دستورالعمل‌های نظامی ننوشته بود. چطور می‌شد پنهانش کرد؟

گاهی همرزمانش از صف دشمن خطرناک‌تر بودند ولی مرهمی وجود داشت ویرانگرتر از نمک: «جنگ که تموم شد، اینا رو فراموش می‌کنی.» اما در سکوت، قربانیانش ادامه پیدا می‌کرد. در کابوس‌های زنانی که نه از غرش خمپاره‌ها، که از صدای قدم‌های آشنا در تاریکی از خواب می‌پرند.

گاهی می‌جنگیدی در حالی که این ماه، شاید هم ماه بعد، بچه‌ات به دنیا بیاید. گاهی هم ابراهیم می‌شدی محکوم به قربانی فرزند؛ ولی خدایی آنجا نبود تا نجاتش دهد.

در آن مرداب‌های تاریک، جایی که مرزهای اخلاق در مه جنگ محو می‌شود، گلوی زن میان دو تقدیر فشرده شده بود.

گویی زیر اقیانوسی دارد غرق می‌شود ولی هر چقدر بخواهد سرش را بیرون بیاورد تا نفس بکشد باز آب هست. راهی نیست، باید بسوزد.

«کسی به ما خیانت کرد؛ آلمانی‌ها محل استقرار گروه پارتیزان‌های ما را فهمیدند. آن‌ها از همه طرف جنگل را محاصره کردند و ما در اعماق جنگل پنهان شده بودیم، در مرداب‌هایی که حتی شکنجه‌گران به آنجا نمی‌آمدند، یک اپراتور رادیو با ما بود. او تازه زایمان کرده بود و بچه شیر می‌خواست؛ اما مادر گرسنه است و شیر ندارد. بچه گریه می‌کند. آلمانی‌ها با سگ‌هایشان در آن حوالی‌اند. اگر صدای بچه را بشنوند، همه‌ی ما مرده‌ایم. هر سی نفرمان؛ متوجه می‌شوید؟ تصمیم می‌گیریم… هیچ‌کس جرأت ندارد دستور فرمانده را به او بگوید، اما مادر خودش حس می‌زند. او قنداق بچه را توی آب می‌گذارد و مدتی نگه می‌دارد… بچه دیگر گریه نمی‌کند… و ما نمی‌توانیم چشم بلند کنیم. نمی‌توانیم به مادر یا به یکدیگر نگاه کنیم.»

اما تاریخ، این روایت‌ها را در حاشیه صفحات پرزرق‌وبرق پیروزی دفن کرده است. وقتی صلح آمد، بسیاری از آن‌ها به جای استقبال، با انزجار مواجه شدند و طرد شدند چرا که جامعه رفتارشان را ناهنجار و موقعیتشان را نامطلوب می‌دانست. زن‌ها ناگهان «ضعیفه» نامیده شدند! گویی این مردان بودند که زاییده‌اند، شیر داده‌اند، و در سنگرها زخم بسته‌اند. با این حال فرقی نداشت کدام جبهه باشی، آلمانی یا روس، وقتی سایه‌ی جنگ روی سر آدمیان بتابد، برابری در کمین است. مرگ، قربانیان خود را تعقیب می‌کند و برایش سن، جنسیت، عقیده یا ملیت مهم نیست.

ادبیات جنگ هرگز درباره‌ی پیروزی یا شکست نیست؛ درباره‌ی انسان‌هایی است که در این میان گم شدند. درباره‌ی دست‌هایی است که هرگز به هم نرسیدند، نامه‌هایی که هرگز خوانده نشدند و اشک‌هایی که حتی زمین هم نتوانست آن‌ها را جذب کند. درباره‌ی نجات خاطره از فراموشی به دست گور سکوت است. نه برای کینه، بلکه برای اطمینان از این است که هیچ پسر یا دختری دیگر مجبور نباشد بهای رؤیاهای پوسیده دیگران را با گوشت و خون و رؤیاهایش بپردازد. جاوید باد کسی که تنها سلاحش قلم بود. افکارش برده‌ی مترسک‌ها نبود و از کورکورانه پیروی کردن از فریادهای آن‌ها سرباز می‌زد و سربسته نمی‌نوشت. زیرا چیزی که هر شب در آینه نمایان می‌شد، جیره‌خواری سربازها نبود.

اگر آدمیان تنها برای باورهای راستین خویش می‌جنگیدند، جنگی در جهان درنمی‌گرفت.

— لئو تولستوی