خانه: دیدگاه اگزیستانسیالیست

سهند اکرمی‌پور از مفهوم «خانه» در نگاه اگزیستانسیالیستی می‌نویسد و اینکه خانه چگونه می‌تواند جایی برای خودبودن یا پنهان‌شدن پشت انتظارات دیگران باشد.

«نمی‌دانم آیا واقعاً می‌توان جایی را خانه نامید یا خیر، چرا که خانه یک مکان نیست؛ حالتی از ذهن است. به معنای حقیقی در خانه بودن یعنی در پوست خودت احساس راحتی کنی.»1

«اگزیستانسیالیسم» مکتبی‌ست که نه برای پاسخ دادن، بلکه برای پرسیدن شکل گرفته است؛ پرسش‌های غالباً تکان‌دهنده‌ای که به موضوعاتی از جنس بودن، تنهایی، آزادی و مرگ می‌پردازند. این رویکرد، برخلاف مکاتب کلاسیک روان‌شناسی یا فلسفه، به جای تکیه بر ساختارهای از پیش تعیین‌شده، انسان را موجودی می‌بیند که در جهانی بی‌معنا به دنیا آمده، اما خود مسئول ساختن معنا برای زیستن خویش است. اگزیستانسیالیست‌ها بر این باورند که ما محکوم به آزادی‌ایم؛ هیچ‌چیز از پیش نوشته نشده، و این خود ما هستیم که با انتخاب‌هایمان، زندگی‌مان را می‌سازیم یا تباه می‌کنیم. در دل این نگاه، مفاهیمی مانند «خانه» رنگ و بویی تازه می‌گیرند:

خانه دیگر صرفاً چهاردیواری‌ای امن نیست، بلکه بازتابی‌ست از چگونگی بودن ما در جهان.

به عنوان یک پرسشگر، اولین پرسش این است: «خانه چیست؟» احتمالاً برای شما هم پیش آمده که گاهی در میان دوستان و خارج از چارچوب محل زندگی‌تان احساس راحتی می‌کنید اما برخی مواقع در میان آشنایانی که سالیان سال در کنار آن‌ها زیسته‌اید احساس بیگانگی شما را فرامی‌گیرد. حال می‌توان گفت که خانه نه به معنای یک چهاردیواری امن و پنجره‌هایی رو به نور، بلکه معنایی‌ست که برای برخی در چهره‌ی آشنای یک نفر و برای برخی دیگر در نواختن ساز یافت می‌شود. در این معنا، خانه نه یک مکان، بلکه حالتی از بودن است — لحظه‌ای که انسان، هرچند برای کوتاه‌مدتی، احساس می‌کند که در جهان، جایی برای بودن دارد.

یکی از مفاهیمی که شایسته بررسی‌ست، «اصالت و عدم اصالت»2 است. در زندگی غیراصیل، ما بر اساس انتظارات دیگران، هنجارهای اجتماعی، یا نقش‌هایی که جامعه یا خانواده به ما داده عمل می‌کنیم و به جای آنکه با آگاهی و آزادی انتخاب کنیم، به صورت خودکار و تقلیدی رفتار می‌کنیم. در نقطه‌ی مقابل، زندگی اصیل یعنی زیستن آگاهانه و انتخاب‌گرایانه، با پذیرش این واقعیت که هیچ معنا و هدفی از پیش تعیین نشده است. فرد اصیل، خودش معنا و ارزش را می‌سازد، حتی اگر این مسیر سخت، تنها، یا عاری از پاداش بیرونی باشد. او مسئول انتخاب‌هایش است و آن‌ها را به گردن دیگران نمی‌اندازد.

اما چرا باید کسی زندگی غیراصیل را انتخاب کند؟ جواب آن ساده است: این نوع زندگی اغلب با راحتی و پذیرش اجتماعی همراه است، اما درون‌مایه‌ی آن، فرار از اضطراب و مسئولیت وجودی است. برای مثال حتماً افرادی را دیده‌اید که تنها چون همه از او انتظار دارند پزشک شود به سراغ پزشکی می‌رود بدون اینکه از خودش بپرسد آیا این چیزی‌ست که او واقعاً می‌خواهد؟

اگر با عینک «اصالت یا عدم اصالت» به مفهوم خانه نگاه کنیم، در ابتدای راه به مفهوم خانواده برخورد می‌کنیم که به‌درستی با مفهوم خانه درهم‌تنیده است؛ چرا که در ابتدای زندگی همواره (یا اکثر مواقع) خانه و خانواده را کنار هم می‌یابیم. اگرچه خانواده می‌تواند با کمک کردن به شخص برای دنبال کردن زندگی اصیل راه خودآگاهی را برای او هموارتر کند، ممکن است اشتباهاً به مأمنی تبدیل شود که «بودن در ناآگاهی» را تشویق می‌کند. اینجاست که ما فراخوانده می‌شویم تا به سؤال «آیا خانه و خانواده فضایی است برای خودم بودن یا جایی‌ست که آموخته‌ام چگونه خودم نباشم؟» پاسخ دهیم.

اگر با عدم اصالت جایگاه خود را در خانواده انتخاب کنیم و تنها پشت نقش‌های پذیرفته‌شده — فرزند مطیع، برادر مسئول، مادر فداکار — خود واقعی‌مان را پنهان کنیم، خانه به جای این که جایگاه آرامش باشد محل تمرینی مداوم برای فرار از زندگی اصیل خواهد شد.

از نگاه اگزیستانسیالیستی، «انزوای اگزیستانسیال» به تنهایی عمیقی اشاره دارد که ذاتی انسان است؛ هیچ‌کس نمی‌تواند کاملاً وجود دیگری را درک کند یا جای او زندگی کند. وقتی در خانه خود واقعی‌مان را پنهان می‌کنیم و نقش بازی می‌کنیم، نه‌تنها از دیگران، بلکه از خودمان نیز دور می‌شویم. در این وضعیت، فرد در میان نزدیکانش هم احساس بیگانگی می‌کند و به‌تدریج هویتش را در نقش‌های تحمیل‌شده گم می‌کند. سرکوب مداوم خود، زمینه‌ساز افسردگی، پوچی و از دست رفتن اراده می‌شود؛ جایی که مرگ یا بی‌معنایی، ترسناک‌تر از همیشه به نظر می‌رسند.

حال آنکه خانه می‌تواند جایی برای آشنایی با مرگ باشد — از خلال سکوت، نبود دیگران، و گذر زمان. انکار مرگ در خانه، فقط تأخیری‌ست در مواجهه با حقیقت؛ در حالی که پذیرش آن، راه را برای زیستنی اصیل‌تر و آگاهانه‌تر هموار می‌کند.

اما آیا خانه و خانواده تنها باعث پوچی می‌شود؟ از نگاه آلبر کامو، انسان با جهان بی‌تفاوت و بی‌پاسخی روبه‌روست — این شکاف بین «نیاز به معنا» و «سکوت جهان» باعث پوچی‌ست. خانه در این میان می‌تواند نوعی پاسخ انسانی به مقوله‌ی پوچی باشد: ما خانه را مرتب می‌کنیم، به خانواده مهر می‌ورزیم و محبت می‌بینیم و نظم و آرامش خلق می‌کنیم. این کارها شاید بیهوده به نظر برسند، اما درست همین خلق زیبایی‌های کوچک در برابر پوچی، همان چیزی‌ست که آلبر کامو آن را «شور زیستن» می‌نامد.

خانه همیشه یک شکل ثابت ندارد؛ نه در معماری، نه در معنا، و نه در تجربه. ممکن است روزی پناهگاه باشد و روزی زندان، روزی آغوشی گرم و روزی سکوتی سرد. اما اگزیستانسیالیسم به ما یاد می‌دهد که مهم‌تر از دیوارها، نحوه‌ی بودن ما در میان آن‌هاست. حتی اگر خانه‌مان امروز منبع انزوا، تکرار یا بیگانگی باشد، می‌توانیم از همان‌جا فرایند بازسازی خویش را آغاز کنیم — از دل عادت‌ها، از پشت نقش‌ها، از میان خاموشی‌ها. چرا که خانه، هرچقدر هم که در ظاهر تغییرناپذیر باشد، با نگاه ما معنا می‌گیرد، و با جسارت ما می‌تواند به مکانی بدل شود برای زیستن به شیوه‌ای اصیل، صادقانه، و انسانی.

پانویس‌ها

  1. برگرفته از «درمان شوپنهاور»، اثر روان‌درمانگر آمریکایی «اروین یالوم». ↩

  2. Authenticity and inauthenticity ↩