نوهی عزیزم،
هماکنون که چشمانتظار شما روبهروی راهروی پر از گلهای قرمز شمعدانی نشستهام، این متن را برای گلدختر بابا مینویسم. شاید کلماتم نتوانند آنچه را که در سر دارم به طور کامل منتقل کنند، اما به هر حال این موها در آسیاب سفید نشده و شاید حرفهای این پیرمرد ثمرهای در زندگی شما داشته باشد.
دخترکم، انسان در مراحل مختلف زندگی مجبور است که خانه و دیار خود را ترک کند، چه به اختیار، چه از سر اجبار. من، به عنوان یک افسر بازنشسته، سالها در دنیای متفاوتی زندگی کردهام؛ دنیایی که در آن از خانه و دیار خود برای انجام وظیفه دور بودهام. در یکی از همین دورانها، در عملیات تصرف فاو در روستای خسروآباد، در دل گرمای تابستان، در کنار همرزمانم، برای مدتی کوتاه مستقر شدیم تا برای حمله آماده شویم. در این مدت که به استراحت مشغول بودیم، در دل شهر قدمی زدیم که در سایهی جنگ تمامیت خود را از دست داده بود.
در آن شهر ارواح فقط درختها بودند که رنج دیار را در شاخههای خود حمل میکردند. انگار که دیگر هیچ امیدی در این دیار باقی نمانده بود. هر چه نگاه میکردیم، جز خانههای متروکه و بیصاحب، چیزی نمییافتیم.
یاد دارم که در میان این ویرانیها، آقای مرادی، همرزم عزیزم، به من گفت: «شاید چیزهای بهدردبخوری در این خانهها پیدا کنیم.» درب زنگزدهای را باز کردم و قدم به حیاط خانهای که زمانی خانهای گرم و پر از زندگی بود گذاشتم. لباسهای بچگانه که هنوز روی بند لباس بودند و حوضی که از بقایای آن تنها یک آبی زنگ و رو رفته باقی مانده بود، نمایانگر لحظاتی بود که در آنجا، شاید بچههای کوچکی با شادی در حال بازی بودند. اما اکنون تنها اسباببازیهای خاکی پراکنده روی فرش، استکانهایی که روی طاقچههای کنار سماور بودند و جانمازی که همچنان باز مانده بود، نشان از زندگیای داشتند که روزگاری در این خانه جریان داشت. آنجا لحظهای انگار احساس کردم که زمان در این مکان متوقف شده است. و دلشکسته از این همه بیخانمانی و آوارگی، به یاد مردمی افتادم که به زور جنگ تحمیلی از این خانهها گریختهاند.
دخترم، در این دنیا هیچ چیز پایدار نیست؛ حتی ریشههایی که زمین را در آغوش میگیرند، گاهی از هم میگسلند. خانهبهدوشی، سرنوشت بسیاری از انسانهاست، به ویژه در شرایط جنگ. یاد این روزها را همیشه در دل داشته باش و بدان که در هر شرایطی، همانطور که از خانهها و دیار خود جدا میشویم، ارزش آن را مییابیم که در قلبمان، یک خانهی امن و با محبت بسازیم. برای همه کسانی که خانه را ترک کردهاند، زندگی همچنان جریان دارد. این سفر همیشه ادامه دارد، دختر عزیزم.
ارادتمند شما،
پیرمرد گلپایگانی.