دل‌نوشته

دیبا هادی از اندوهِ شهر پس از جنگ، شکنندگی امید و آرزوی بازگشت آن به زندگی می‌نویسد.

خواننده، از اولین انشایی که خطابت قرار دادم سال‌های عجیب و ترسناک و در عین حال زیبایی گذشته. همیشه لابه‌لای درد دل‌هایم آمده‌ای و رفته‌ای. داستان زندگی‌ام را تو بهتر از هر کسی می‌دانی. به من بگو، چه اتفاقی افتاد که زندگی آن‌قدر از من و تو دلخور شد؟

به آسانی از چیزهای زیادی می‌توانم برایت بگویم. اتفاق کم نیفتاده. توصیف موج عجیبی که زندگی‌ام را به آشوب کشانده و مرا فلج کرده کمی سخت‌تر خواهد بود. می‌دانی از چه حرف می‌زنم، نه؟

خواننده عزیز، کاش برمی‌گشتیم به سال‌هایی که فکر می‌کردم زندگی در کاسه میان دو دست کوچکم جا می‌شود. چه کسی فکرش را می‌کرد که امید می‌تواند چنین شکننده باشد؟

این روزها غبار نامرئی عجیبی شهر را گرفته. حتی اگر به کوه‌های شمال تهران بروی و تا بالای بالا فرار کنی، باز هم نخواهی توانست این ابر غم را بر فراز آسمان شهر ببینی. انگار زخم کهنه‌ای را در خود آسمان دوخته‌اند. راننده‌ها خسته‌تر از همیشه‌اند و مسافران مترو غمگین‌تر از قبل. پرسه زدن در شهر احساس گناه عجیبی دارد. دیگر کسی حتی یادش نمی‌ماند از گرما شکایت کند. فکر ترسناکی‌ست، اما گاهی با خود می‌گویم، نکند مسافر ناشناسی که پس از جنگ بازنگشت، امید باشد؟

چیز عجیبی‌ست این امید. در تصورات کودکانه‌ام نیروی پایان‌ناپذیرش، مثل یک جفت بال، مرا به سرزمینی می‌برد که در آن آزادانه می‌چرخیدم و بی‌منت می‌خندیدم. چه ساده‌لوحانه! تا به امروز، انگار همیشه امید در همین یک قدمی بود، بیت شعری آن طرف‌تر. در انتظار دیداری دوباره! اما این بار، جایی در میان هیاهوی موشک‌ها، وحشت، کلمه‌ها را آتش زد، نت‌ها را خفه کرد و آغوش را آن سوی دنیا در اتاقی ساکت و تنها، زندانی نگاه داشت. و این‌گونه بود که پناهی برای درد نماند. اشک‌هایمان گوشه‌ای خاموش نشستند و غم، دیگر خانه‌ای نداشت برای امید تا بیاید و زنگ درش را بزند. حال، معلوم نیست چه بر سر امید آمده.

خواننده، تصور مرگ امید برایم بیش از اندازه دردناک است. دوست دارم باور داشته باشم که این احساس ناامیدی کشنده‌ای که شهر تنهایمان به دوش می‌کشد تنها یک فراموشی ساده است.

همیشه می‌توان به روزی امیدوار بودن امید داشت. مگر نه؟