گم اندر گم. خانه‌ام کو؟ شهر من کجاست؟

مهراد میلانلو از جست‌وجوی معنای خانه و احساس تعلق میان خاطرات، جابه‌جایی‌ها و ترس از فراموش شدن می‌نویسد.

آن روزها اتوبوس‌ها هواپیما بودند. آن روزها وقتی از پایانه‌ی مسافری شهر کوچکمان رد می‌شدم، بزرگ‌ترین درکم از استقلال، خداحافظی از دیداری کوتاه با خانواده و به تنهایی سوار اتوبوس‌های زرد اسکانیا و راهی پایتخت شدن بود. فکر می‌کردم بزرگ‌ترین بدشانسی زندگی‌ام بوده که ورود کرونا مصادف شده بود با زمانی که تصورم از پیاده شدن از اتوبوس در ترمینال آزادی و ورود یک جوان تنها با کوله‌باری از کوهی و پرتقال باغ مادربزرگ به ایستگاه‌های متروی تهران بزرگ به اوج خودش رسیده بود. آن روزها آرزوهای بلندی از دل دنیای کوچک ساختگی ذهنم شکفته می‌شد.

یک روز هم قرار بود اسنپ برای من خود، از زیر قرآن عبور کنم و خانه‌ی امن خودم را به سوی دوردست‌های بزرگسالی رها کنم. امروز هواپیمایی در آسمان خیالم نمی‌پرد. این روزها بیشترین زمانم را در محل کارم سپری می‌کنم و باقی آن در ماشینم در حال متر کردن کوچه و خیابان‌های تهران به دنبال رد پای خاطرات عزیزترین‌هایم که دیگر ایران نیستند می‌گردم. اگر شما هم اخیراً حس کرده‌اید که شهر تنها و بی‌معنی‌ست، خواهش می‌کنم نگویید. من اصلاً یادم نمی‌آید میان کدام ادامه لبخندهایم از ما جا مانده‌است. می‌ترسم به جز آخرین‌ها، مسیر منتهی به اکثر بغض‌ها و اشک‌ها و دردهایمان را هم فراموش کنم.

به خاطر همین، از ساختمان‌ها و بزرگراه‌ها نمادهایی در ذهنم تشکیل داده‌ام و قرار گذاشته‌ام همواره قبل از بازگشت به خانه، حداقل تعدادی را مرور کنم. شب‌های سرد دور میدان آزادی را حضور «پرنیان» تبدیل به عکس همیشگی صفحه‌ی گوشی‌ام کرد. بعد از رفتن «یاسی» دیگر هرگز در چمن‌های پارک نیاوران ننشستیم و نمه‌شب‌ها را ندیدیم. دیدیم؟

قصر «علی‌جان اینا» که بر قلّه‌ی کوه بود و هیچ! خانه‌ی «ممل» هم همواره دور بود اما دوست داشتم یک‌بار تا دم آنجا هم‌مسیر باشیم و وقت بیشتری برای آخرین معاشرت‌ها داشته باشیم. اگر «فرود» و خانه‌ی بغل متروی شریفش نبود، آن روزها کجا را برای جمع شدن و حماقت‌های بی‌اندازه‌مان داشتیم؟ تعداد دفعاتی که با «مهدی» از بزرگراه صدر رد شدیم بیشتر است یا «یاسمین» و آپادانا؟

خاطره‌های نازنینم! بسیارید و با این که نمی‌دانم چقدر زمان دارم تا تک‌تکتان را محکم‌تر از قبل در فکرم بنشانم، تمام تلاشم را در یادآوری و کشیدن درد دلتنگی‌ها و شکست بغض‌هایم می‌کنم. همین است که معمولاً هر شب در محله‌ی تک و تاریکمان آخرین نفری هستم که به خانه‌اش برمی‌گردد و تا صبح زود هنگام داغ فردایش وقت خوابیدن دارم.

آن شب‌های میانه‌ی مسیر که باید کنار جاده می‌زدیم و شتاب بی‌ملاحظه‌ی اتفاقات زندگی را تماشا می‌کردیم، رنگ و بوی بزرگ‌تر شدن داشت. شب‌هایی که دنبال نقاط آرامش میان هیاهوی تکان‌دهنده‌ی سرنوشت بودیم، در واقع دنبال مکانی می‌گشتیم که حس «خانه»ی بیشتری را تلقین کند. من فکر می‌کنم «خوابگاه» از دوران فوق‌العاده و پرانرژی و بی‌تکرار قدیم‌ترهایش خیلی فاصله گرفته بود و کم‌کم داشت غیرقابل‌تحمل می‌شد. درست مثل حال و هوای سنگین این روزها. زمانش که برسد، وقتی فاصله‌ی سنمان از ۲۰سالگی و از ۳۰سالگی را مقایسه می‌کنیم، بزرگ شده‌ایم و باید قفس کوچک‌تر را به مقصد «خانه»ی بزرگ‌تر ترک کنیم.

مهاجرت از خانه‌ی پدر و مادر به سوی استقلال در پایتخت؛ از رفاقت‌ها و زندگی اجتماعی خوابگاه به خانه‌ی کوچک موقت مخصوص روزهای دلتنگی، و فرار از خیابان‌های دوست‌داشتنی وطن به آسمان‌هایی به رنگی دیگر، شاید که آینده از آن ما. فکر می‌کنم بحران «تعلق» قرار است به‌زودی به‌عنوان یکی از بزرگ‌ترین دغدغه‌هایم عرض اندام کند.

یعنی وقتی روزی در شهر یا حتی کشوری دیگر زیر سقفی در حال نوشتن برای شماره‌ی نمی‌دانم چندم رایانش باشم، به تمام مکان‌هایی که روزی «خانه» نامیده‌شان فکر کنم و دنبال وجه اشتراکشان بگردم.

به تمام آدم‌هایی که سرتاسر این دنیای بی‌رحم پخش شده‌اند فکر کنم و سعی در چیدن تکه‌تکه‌های قلبم کنار یکدیگر داشته باشم تا سر از این احساس دلبستگی و دلتنگی بی‌پایان در بیاورم. خانواده‌ام را می‌ستایم اما اگر یک روز دور برگردم و ببینم بدون حضورم همگی زندگی عادی سابق را پیش می‌برند و بود و نبودم تفاوت چندانی در رخدادها نداشته‌است، همچنان آن ستون‌ها و دیوارهای نازنین را خانه‌ی خودم می‌دانم؟

داستان گذران زندگی کنونی‌ام می‌گوید شهرها رنگی و بزرگ‌تر می‌شوند و خانه‌ها کوچک‌تر؛ احتمالاً تا آنجایی که تشنه‌ی تجربه‌های جدید باشم و جست‌وجوی مصلحه‌ی آرامش شهر–خانه را ادامه بدهم. اگر این خانه را «خانه»ام بدانم، مطمئن خواهم بود که سال‌های سال در همین حوالی زندگی می‌کنم یا سنت «خانه‌به‌دوشی» را با خود به یادگار نگه می‌دارم؟ آخر این سال‌ها نشانم داد که درد دل کندن از علایق و وابستگی‌ها بیشتر و زخمی که به جا می‌گذارد عمیق‌تر از تصویری‌ست که داشتم. ترس فراموش شدن و از دست دادن بهترین‌های مانده و رفته‌ام را هم کنار این واژگان جا بدهید. می‌بینید؟ وضعیتی‌ست، گم‌اندرگم.