یازده رخ

سارا صمدی داستان نبرد یازده‌ رخ شاهنامه را روایت می‌کند؛ از صف‌آرایی پیران و گودرز تا کشته شدن هومان و فرجام کوهسار.

داستان‌های زیادی از جنگ و دشمنی ایرانیان و تورانیان شنیده‌ایم. کشته شدن دردناک ایرج به دست برادرانش سلم و تور، آغازگر این کین‌ورزی‌ها بود که بعدها با کشته شدن سیاوش به دستور افراسیاب شدت گرفت.

در زمان پادشاهی کیخسرو، افراسیاب بار دیگر قصد لشکرکشی به ایران کرده و سپاه خود را به فرماندهی پیران ویسه، به سوی مرزهای ایران روانه می‌کند. هنگامی که این خبر به کیخسرو می‌رسد سپاهی از سراسر سرزمین گرد می‌آورد و آماده‌ی نبرد می‌شود.

نشستند بر زین به فرمان شاه
سپهدار گودرز پیش سپاه

به گودرز فرمود پس شهریار
چو رفتی کمر بستهٔ کارزار

نگر تا نیازی به بیداد دست
نگردانی ایوان آباد پست

کسی کو به جنگت نبندد میان
چنان ساز کش از تو ناید زیان

که نپسندد از ما بدی دادگر
سپنجست گیتی و ما برگذر

چو لشکر سوی مرز توران بری
مکن تیز دل را به آتش سری

جهاندیده‌ای سوی پیران فرست
هشیوار، وز یادگیران فرست

به پند فراوانش بگشای گوش
بر او چادر مهربانی بپوش

به هر کار با هر کسی داد کن
ز یزدان نیکی‌دهش یاد کن

به لشکرگه آمد دمادم سپاه
جهان شد ز گرد سواران سیاه

هنگامی که به مرز دو کشور می‌رسند، گودرز بنا به توصیه‌ی کیخسرو، پسر خود را نزد پیران می‌فرستد تا او را از جنگ منصرف کند. اما سپهدار توران مخالفت می‌کند و پیک به نزد فرمانده ایرانیان بازمی‌گردد.

به گودرز گفت اندر آور سپاه
به جایی که سازی همی رزمگاه

که او را همی آشتی رای نیست
به دانش اندرون داد را جای نیست

به کردار کوه از دو رویه سپاه
ز آهن به سر بر نهاده کلاه

برآمد خروشیدن کرنای
بجنبد همی کوه گفتی ز جای

ز گرد سپه روز روشن نماند
ز نیزه هوا جز به جوشن نماند

وز آواز اسبان و گرد سپاه
بشد روشنایی ز خورشید و ماه

ستاره سنان بود و خورشید تیغ
از آهن زمین بود، وز گرز میغ

بتوفید از آواز گردان زمین
ز ترگ و سنان آسمان آهنین

دو لشکر به روی اندر آورد روی
همه نامداران پرخاشجوی

چنین ایستاده سه روز و سه شب
یکی را به گفتن نجنبید لب

همی گفت گودرز گر پشت خویش
سپارم بدیشان نهم پای پیش

سپاه اندر آید پس پشت من
نماند جز از باد در مشت من

نهاده سپهدار پیران دو چشم
که گودرز را دل بجوشد ز خشم

کند پشت بر دشت و راند سپاه
سپاه اندر آرد به پشت سپاه

پس از اینکه چند روز از صف‌آرایی هر دو لشکر می‌گذرد، برادر پیران که جوانی است کم‌طاقت به نام هومان، نزد برادرش رفته و از تأخیر او در آغاز جنگ شکایت می‌کند. پیران تلاش می‌کند برادر خود را قانع کند، اما هومان که آرزوی کارزار دارد از فرمان او سرپیچی کرده و یک‌تنه به سوی لشکر ایران می‌تازد تا هم‌آوردی بیابد.

چو پیران بدانست کو شد بجنگ
بر او بر جهان گشت ز اندوه تنگ

بجوشیدش از درد هومان جگر
یکی داستان یاد کرد از پدر

که دانا به هر کار سازد درنگ
سر اندر نیارد به پیکار و ننگ

سبک‌سار تندی نماید نخست
به فرجام کار اندر آرد درست

زبانی که اندر سرش مغز نیست
اگر در بارد همان نغز نیست

چو هومان بدین رزم تندی نمود
ندانم چه آرد به فرجام سود

جهان داورش باد فریادرس
جز اویش نبینم همی یار کس

هومان پهلوانان ایرانی را به مبارزه می‌طلبد؛ اما بنا به فرمان گودرز هیچ‌کس پا به میدان نبرد نمی‌گذارد. به‌ناچار نزد گودرز رفته و او را ریشخند می‌کند.

بیامد یکی بانگ برزد بلند
که ای برمنش مهتر دیوبند

چو شیر ژیان لشکر آراستی
همی آرزوی جنگ ما خواستی

کنون از پس کوه چون مستمند
نشستی به کردار غرم نژند

بدو گفت گودرز کاندیشه کن
که باشد سزا با تو گفتن سخن

دلیری مکن جنگ ما را مخواه
که روباه با شیر ناید به راه

چو هومان ز گودرز پاسخ شنید
چو شیر اندر آن رزمگه بردمید

به گودرز گفت ار نیایی بجنگ
تو با من نه زانست کایدت ننگ

نداری ز ایران یکی شیرمرد
که با من کند پیش لشکر نبرد

چو هومان ز گودرز برگشت چیر
برآشفت بر سان شیر دلیر

کمان را به زه کرد و ز ایشان چهار
بیفگند ز اسب اندر آن مرغزار

به بالا برآمد به کردار مست
خروشش همی کوه را کرد پست

همی نیزه برگاشت بر گرد سر
که هومان ویسه است پیروزگر

ز شادی دلیران توران سپاه
همی ترگ سودند بر چرخ ماه

چو هومان بیامد بدان چیرگی
بپیچید گودرز زان خیرگی

سپهبد پر از شرم گشته دژم
گرفته بر او خشم و تندی ستم

کز ایشان بد این پیش‌دستی به خون
بدانند و هم بر بدی رهنمون

از آن پس به گردنکشان بنگرید
که تا جنگ او را که آید پدید

از سپاه ایران، بیژن که از جسارت هومان به خشم آمده است داوطلب نبرد می‌شود. زرهی که از سیاوش به یادگار مانده را بر تن می‌کند و روانه با هومان می‌شود. آن دو در محلی دور از هر دو سپاه مبارزه خود را آغاز می‌کنند. پس از نبردی طاقت‌فرسا، هومان به دست بیژن کشته می‌شود.

تورانیان به کین‌خواهی هومان، شبانه به لشکر ایران شبیخون می‌زنند. دو لشکر با هم روبه‌رو می‌شوند. از پس این درگیری جنگی طولانی و فرساینده درمی‌گیرد. هر دو سپاه تلفات سنگینی می‌بینند و در نهایت همه از این جنگ بی‌حاصل به ستوه می‌آیند.

پر از کینه سالار توران سپاه
خروشان بیامد به آوردگاه

چو گودرز کشوادگان را بدید
سخن گفت بسیار و پاسخ شنید

بدو گفت کای پر خرد پهلوان
به رنج اندرون چند پیچی روان

سپاه دو کشور همه شد تباه
گه آمد که برداری این کینه‌گاه

جهان سر به سر پاک بی‌مرد گشت
بر این کینه پیکار ما سرد گشت

ور ایدونک هستی چنین کینه‌دار
از آن کوه‌پایه سپاه اندر آر

تو از لشکر خویش بیرون خرام
مگر خود برآیدت ز این کینه کام

به تنها من و تو بر این دشت کین
بگردیم و کین‌آوران همچنین

ز ما هرک او هست پیروزبخت
رسد خود به کام و نشیند به تخت

اگر من به دست تو گردم تباه
نجویند کینه ز توران سپاه

به پیش تو آیند و فرمان کنند
به پیمان روان را گروگان کنند

وگر تو شوی کشته بر دست
کسی را نیازارم از انجمن

چو گودرز گفتار پیران شنید
از اختر همی بخت وارونه دید

نخست آفرین کرد بر کردگار
دگر یاد کرد از شه نامدار

به پیران چنین گفت کای نامور
شنیدیم گفتار تو سر به سر

از آن پس که نزد تو فرزند من
بیامد کشیدی سر از پند من

شتابیدی و جنگ را ساختی
به کردار آتش همی تاختی

مرا حاجت از کردگار جهان
بر این گونه بود آشکار و نهان

که روزی تو پیش من آیی بجنگ
کنون آمدی نیست جای درنگ

به پیران سر اکنون به آوردگاه
بگردیم یک با دگر بی‌سپاه

ده پهلوان از هر لشکر به نبرد تن‌به‌تن می‌پردازند. پهلوانان ایرانی در همه مبارزات حریفان خود را شکست می‌دهند. نوبت به فرماندهان دو سپاه می‌رسد.

سپهدار ایران و توران دژم
فراز آمدند اندر آن کین به هم

به آوردگاه سواران ز گرد
فروماند خورشید روز نبرد

به تیغ و به خنجر به گرز و کمند
ز هر گونه‌ای برنهادند بند

یکی نیزه‌داران گرفتند سخت
چو باد خزان بر جهد بر درخت

نگه کرد گودرز تیر خدنگ
که آهن ندارد مر او را نه سنگ

به برگستوان برزد و بردرید
تگاور بلرزید و دم درکشید

بیفتاد و پیران درآمد به زیر
بغلتید زیرش سوار دلیر

بدانست کامد زمانه فراز
آن روز تیره نیابد جواز

ز گودرز بگریخت و شد سوی کوه
غمی شد ز درد دویدن ستوه

همی شد بر آن کوهسار بر دوان
کزو بازگردد مگر پهلوان

نگه کرد گودرز و بگریست زار
بترسید از گردش روزگار

بدانست کش نیست با کس وفا
میان بسته دارد ز بهر جفا

فغان کرد کای نامور پهلوان
چه بودت که ایدون پیاده دوان

به کردار نخچیر در پیش من
کجات آن سپاه ای سر انجمن

چو کارت چنین گشت زنهار خواه
بدان تات زنده برم نزد شاه

بدو گفت پیران که این خود مباد
به فرجام بر من چنین بد مباد

خود اندر جهان مرگ را زاده‌ایم
بدین کار گردن ترا داده‌ایم

همی گشت گودرز بر گرد کوه
نبودش بدو راه و آمد ستوه

بینداخت ژوبین به پیران رسید
زره بر تنش سر به سر بردرید

برآمدش خون جگر بر دهان
روانش برآمد هم اندر زمان

بر آن کوه خارا زمانی تپید
پس از کین و آوردگاه آرمید

زمانه به زهر آب داده‌ست چنگ
بدرد دل شیر و چرم پلنگ

چنین است خود گردش روزگار
نگیرد همی پند آموزگار

چو گودرز بر شد بر آن کوهسار
بدیدش بر آن‌گونه افگنده خوار

دریده دل و دست و بر خاک سر
شکسته سلیح و گسسته کمر

چنین گفت گودرز کای نره‌شیر
سر پهلوانان و گرد دلیر

جهان چون من و چون تو بسیار دید
نخواهد همی با کسی آرمید