داستانهای زیادی از جنگ و دشمنی ایرانیان و تورانیان شنیدهایم. کشته شدن دردناک ایرج به دست برادرانش سلم و تور، آغازگر این کینورزیها بود که بعدها با کشته شدن سیاوش به دستور افراسیاب شدت گرفت.
در زمان پادشاهی کیخسرو، افراسیاب بار دیگر قصد لشکرکشی به ایران کرده و سپاه خود را به فرماندهی پیران ویسه، به سوی مرزهای ایران روانه میکند. هنگامی که این خبر به کیخسرو میرسد سپاهی از سراسر سرزمین گرد میآورد و آمادهی نبرد میشود.
نشستند بر زین به فرمان شاه
سپهدار گودرز پیش سپاهبه گودرز فرمود پس شهریار
چو رفتی کمر بستهٔ کارزارنگر تا نیازی به بیداد دست
نگردانی ایوان آباد پستکسی کو به جنگت نبندد میان
چنان ساز کش از تو ناید زیانکه نپسندد از ما بدی دادگر
سپنجست گیتی و ما برگذرچو لشکر سوی مرز توران بری
مکن تیز دل را به آتش سریجهاندیدهای سوی پیران فرست
هشیوار، وز یادگیران فرستبه پند فراوانش بگشای گوش
بر او چادر مهربانی بپوشبه هر کار با هر کسی داد کن
ز یزدان نیکیدهش یاد کنبه لشکرگه آمد دمادم سپاه
جهان شد ز گرد سواران سیاه
هنگامی که به مرز دو کشور میرسند، گودرز بنا به توصیهی کیخسرو، پسر خود را نزد پیران میفرستد تا او را از جنگ منصرف کند. اما سپهدار توران مخالفت میکند و پیک به نزد فرمانده ایرانیان بازمیگردد.
به گودرز گفت اندر آور سپاه
به جایی که سازی همی رزمگاهکه او را همی آشتی رای نیست
به دانش اندرون داد را جای نیستبه کردار کوه از دو رویه سپاه
ز آهن به سر بر نهاده کلاهبرآمد خروشیدن کرنای
بجنبد همی کوه گفتی ز جایز گرد سپه روز روشن نماند
ز نیزه هوا جز به جوشن نماندوز آواز اسبان و گرد سپاه
بشد روشنایی ز خورشید و ماهستاره سنان بود و خورشید تیغ
از آهن زمین بود، وز گرز میغبتوفید از آواز گردان زمین
ز ترگ و سنان آسمان آهنیندو لشکر به روی اندر آورد روی
همه نامداران پرخاشجویچنین ایستاده سه روز و سه شب
یکی را به گفتن نجنبید لبهمی گفت گودرز گر پشت خویش
سپارم بدیشان نهم پای پیشسپاه اندر آید پس پشت من
نماند جز از باد در مشت مننهاده سپهدار پیران دو چشم
که گودرز را دل بجوشد ز خشمکند پشت بر دشت و راند سپاه
سپاه اندر آرد به پشت سپاه
پس از اینکه چند روز از صفآرایی هر دو لشکر میگذرد، برادر پیران که جوانی است کمطاقت به نام هومان، نزد برادرش رفته و از تأخیر او در آغاز جنگ شکایت میکند. پیران تلاش میکند برادر خود را قانع کند، اما هومان که آرزوی کارزار دارد از فرمان او سرپیچی کرده و یکتنه به سوی لشکر ایران میتازد تا همآوردی بیابد.
چو پیران بدانست کو شد بجنگ
بر او بر جهان گشت ز اندوه تنگبجوشیدش از درد هومان جگر
یکی داستان یاد کرد از پدرکه دانا به هر کار سازد درنگ
سر اندر نیارد به پیکار و ننگسبکسار تندی نماید نخست
به فرجام کار اندر آرد درستزبانی که اندر سرش مغز نیست
اگر در بارد همان نغز نیستچو هومان بدین رزم تندی نمود
ندانم چه آرد به فرجام سودجهان داورش باد فریادرس
جز اویش نبینم همی یار کس
هومان پهلوانان ایرانی را به مبارزه میطلبد؛ اما بنا به فرمان گودرز هیچکس پا به میدان نبرد نمیگذارد. بهناچار نزد گودرز رفته و او را ریشخند میکند.
بیامد یکی بانگ برزد بلند
که ای برمنش مهتر دیوبندچو شیر ژیان لشکر آراستی
همی آرزوی جنگ ما خواستیکنون از پس کوه چون مستمند
نشستی به کردار غرم نژندبدو گفت گودرز کاندیشه کن
که باشد سزا با تو گفتن سخندلیری مکن جنگ ما را مخواه
که روباه با شیر ناید به راهچو هومان ز گودرز پاسخ شنید
چو شیر اندر آن رزمگه بردمیدبه گودرز گفت ار نیایی بجنگ
تو با من نه زانست کایدت ننگنداری ز ایران یکی شیرمرد
که با من کند پیش لشکر نبردچو هومان ز گودرز برگشت چیر
برآشفت بر سان شیر دلیرکمان را به زه کرد و ز ایشان چهار
بیفگند ز اسب اندر آن مرغزاربه بالا برآمد به کردار مست
خروشش همی کوه را کرد پستهمی نیزه برگاشت بر گرد سر
که هومان ویسه است پیروزگرز شادی دلیران توران سپاه
همی ترگ سودند بر چرخ ماهچو هومان بیامد بدان چیرگی
بپیچید گودرز زان خیرگیسپهبد پر از شرم گشته دژم
گرفته بر او خشم و تندی ستمکز ایشان بد این پیشدستی به خون
بدانند و هم بر بدی رهنموناز آن پس به گردنکشان بنگرید
که تا جنگ او را که آید پدید
از سپاه ایران، بیژن که از جسارت هومان به خشم آمده است داوطلب نبرد میشود. زرهی که از سیاوش به یادگار مانده را بر تن میکند و روانه با هومان میشود. آن دو در محلی دور از هر دو سپاه مبارزه خود را آغاز میکنند. پس از نبردی طاقتفرسا، هومان به دست بیژن کشته میشود.
تورانیان به کینخواهی هومان، شبانه به لشکر ایران شبیخون میزنند. دو لشکر با هم روبهرو میشوند. از پس این درگیری جنگی طولانی و فرساینده درمیگیرد. هر دو سپاه تلفات سنگینی میبینند و در نهایت همه از این جنگ بیحاصل به ستوه میآیند.
پر از کینه سالار توران سپاه
خروشان بیامد به آوردگاهچو گودرز کشوادگان را بدید
سخن گفت بسیار و پاسخ شنیدبدو گفت کای پر خرد پهلوان
به رنج اندرون چند پیچی روانسپاه دو کشور همه شد تباه
گه آمد که برداری این کینهگاهجهان سر به سر پاک بیمرد گشت
بر این کینه پیکار ما سرد گشتور ایدونک هستی چنین کینهدار
از آن کوهپایه سپاه اندر آرتو از لشکر خویش بیرون خرام
مگر خود برآیدت ز این کینه کامبه تنها من و تو بر این دشت کین
بگردیم و کینآوران همچنینز ما هرک او هست پیروزبخت
رسد خود به کام و نشیند به تختاگر من به دست تو گردم تباه
نجویند کینه ز توران سپاهبه پیش تو آیند و فرمان کنند
به پیمان روان را گروگان کنندوگر تو شوی کشته بر دست
کسی را نیازارم از انجمنچو گودرز گفتار پیران شنید
از اختر همی بخت وارونه دیدنخست آفرین کرد بر کردگار
دگر یاد کرد از شه نامداربه پیران چنین گفت کای نامور
شنیدیم گفتار تو سر به سراز آن پس که نزد تو فرزند من
بیامد کشیدی سر از پند منشتابیدی و جنگ را ساختی
به کردار آتش همی تاختیمرا حاجت از کردگار جهان
بر این گونه بود آشکار و نهانکه روزی تو پیش من آیی بجنگ
کنون آمدی نیست جای درنگبه پیران سر اکنون به آوردگاه
بگردیم یک با دگر بیسپاه
ده پهلوان از هر لشکر به نبرد تنبهتن میپردازند. پهلوانان ایرانی در همه مبارزات حریفان خود را شکست میدهند. نوبت به فرماندهان دو سپاه میرسد.
سپهدار ایران و توران دژم
فراز آمدند اندر آن کین به همبه آوردگاه سواران ز گرد
فروماند خورشید روز نبردبه تیغ و به خنجر به گرز و کمند
ز هر گونهای برنهادند بندیکی نیزهداران گرفتند سخت
چو باد خزان بر جهد بر درختنگه کرد گودرز تیر خدنگ
که آهن ندارد مر او را نه سنگبه برگستوان برزد و بردرید
تگاور بلرزید و دم درکشیدبیفتاد و پیران درآمد به زیر
بغلتید زیرش سوار دلیربدانست کامد زمانه فراز
آن روز تیره نیابد جوازز گودرز بگریخت و شد سوی کوه
غمی شد ز درد دویدن ستوههمی شد بر آن کوهسار بر دوان
کزو بازگردد مگر پهلواننگه کرد گودرز و بگریست زار
بترسید از گردش روزگاربدانست کش نیست با کس وفا
میان بسته دارد ز بهر جفافغان کرد کای نامور پهلوان
چه بودت که ایدون پیاده دوانبه کردار نخچیر در پیش من
کجات آن سپاه ای سر انجمنچو کارت چنین گشت زنهار خواه
بدان تات زنده برم نزد شاهبدو گفت پیران که این خود مباد
به فرجام بر من چنین بد مبادخود اندر جهان مرگ را زادهایم
بدین کار گردن ترا دادهایمهمی گشت گودرز بر گرد کوه
نبودش بدو راه و آمد ستوهبینداخت ژوبین به پیران رسید
زره بر تنش سر به سر بردریدبرآمدش خون جگر بر دهان
روانش برآمد هم اندر زمانبر آن کوه خارا زمانی تپید
پس از کین و آوردگاه آرمیدزمانه به زهر آب دادهست چنگ
بدرد دل شیر و چرم پلنگچنین است خود گردش روزگار
نگیرد همی پند آموزگارچو گودرز بر شد بر آن کوهسار
بدیدش بر آنگونه افگنده خواردریده دل و دست و بر خاک سر
شکسته سلیح و گسسته کمرچنین گفت گودرز کای نرهشیر
سر پهلوانان و گرد دلیرجهان چون من و چون تو بسیار دید
نخواهد همی با کسی آرمید