من، خانه

محمدمهدی شکری از زبان یک خانه، خاطرات زندگی یک خانواده و معنای تعلق و تنهایی را روایت می‌کند.

«هیچ‌چیز برای یک خانه، سنگین‌تر از سکوت نیست.»

بالاخره آمدند!

از لرزشی که به دیوارها و پنجره‌هایم افتاد فهمیدم کامیون اسباب‌کشی آمده. از خوشحالی در گچ و رنگ خودم نمی‌گنجیدم؛ بالاخره از این سکوت، از این تهی بودن خارج می‌شوم. کلید داخل قفل در چرخید، طوری که هیچ‌وقت نچرخیده بوده، چون این‌بار برای «ماندن» بود و نه برای بازدید. دختر‌بچه‌ای دوان‌دوان وارد شد و صدای خنده‌اش چنان در فضایم طنین انداخت که جان تازه گرفتم. «اینم از خونه جدیدمون!» چیزی بود که مادر گفت و «این اتاق منه؟ آخ جونن!» جوابی بود که دختری داد. پدر، پسر، و چند مرد دیگر نیز کارتن به دست وارد شدند. پسر جوان ۱۸–۱۹ ساله گفت: «چه بوی رنگی می‌ده هنوز!» من اما برعکس او، بوی کارتن‌های مقوایی، بوی کتاب‌های قدیمی، و بوی عطر تنشان را حس می‌کردم که به آرامی روی دیوارهایم می‌نشست. هر قدمشان، برای من یک نت موسیقی می‌نمود. بالاخره من هم «خانه» شدم. این شروع من بود.

به سرعت جای‌جای من پر از معنا و رنگ شد. فرش‌ها پهن شد و پرده‌ها آویخته شد و اتاق‌ها چیده شد. احساس سنگینی می‌کردم؛ مخصوصاً روی دیواری که تبدیل به کتابخانه شده بود. بوی غذاهای مختلفی که پخته می‌شد و خنکی کولری که در طول روز روشن بود، روزمرگی را از من جدا کرد. دیگر سکوت همیشگی وجود نداشت؛ هر لحظه ممکن بود صدای دویدن یا موسیقی یا مخلوط‌کن، ریتم آرام من را به هم بزند. و من عاشق این بی‌نظمی بودم.

اتاق دخترک با وسایل صورتی و نقاشی‌های زیبایش انرژی جدیدی پیدا کرد، و اتاق والدین با تابلوفرش قدیمی که مادر بافته بود و آلبوم‌های عکس خاطرات خوش، پر از گرما شد. اما اتاق پسر خانواده متفاوت بود؛ یک فرش روی زمین، لباس‌ها و وسایل دانشگاهش در کمد دیواری، و بالش و تشک و پتویی برای خواب در گوشه‌ای قرار داشت. نه وسیله‌ای و نه تزئینی. پسر هر روز صبح زود به دانشگاه می‌رفت و شب دیر وقت برمی‌گشت، حتی در اکثر جمعه‌ها هم پیش ما نمی‌ماند. از حرف‌هایشان متوجه شدم که وسایل پسر کهنه بوده و در خانه سابقشان گذاشته‌اند بماند، و پسر برای خرید وسایل جدید انگیزه‌ای ندارد. به خانه سابقشان کمی حسودی‌ام شد. این اتاق نفس نمی‌کشید؛ فقط گاهی صدای وزوز لپ‌تاپ پسر در آن می‌پیچید و به من احساس موقتی بودن می‌داد. یک وصله‌ی ناجور.

پاییز و زمستان به همین منوال گذشت. دیوارهایم به گرمای داخل عادت کرده بود و عطر و رنگ‌های مختلف روی آن لایه‌های جدیدی گذاشته بود. مخصوصاً دیوار آشپزخانه که یک لایه‌ی قطور از روغن و دود روی آن بود! اکثر روزها خانواده شاد و خوشحال و خندان بودند. بهترین ساعت روز برای من، موقع شام آن‌ها بود. هیچ‌چیز مثل پیچیدن بوی خوش غذا و پخش شدن صدای برخورد ظروف همراه با شوخی و خنده برای یک خانه لذت‌بخش نیست. حتی دعوای بعد از شام خواهر و برادر که معمولاً با دویدن همراه بود و تمام کف و دیوارهای من را به لرزه می‌انداخت، برای من خوشایند بود.

بعضی روزها هم فضا طور دیگری بود، با هم غذا نمی‌خوردند و یا حین غذا حرفی نمی‌زدند و فقط اخبار را می‌دیدند. گویی اضطراب و غمی دارند. اما این غم‌ها طولی نمی‌کشید و بعد از چند روز دوباره شادی معمول جای آن را می‌گرفت. این‌طور گذشت تا اواخر زمستان، وقتی که اوج سرما در خیابان و گرما در داخل بود، که آن سال‌های عجیب شروع شد.

اولین روز را خوب به یاد می‌آورم. پسر زود به پیش ما برگشت و به همراه مادرش شروع به نظافت من کردند. ابتدا دستگیره درهایم را با دقت زیادی تمیز کردند، و سپس وسایل خانه مثل یخچال و مبل‌ها را شستند. راجع به خانه‌تکانی در پایان زمستان چیزهایی می‌دانستم، اول فکر کردم همان است، اما آرام‌آرام از کارهای عجیبشان متوجه شدم داستان دیگری در حال رخ دادن است. حتی موبایل‌هایشان را نیز دستمال کشیدند! مواد ضدعفونی‌کننده‌ای که استفاده می‌کردند بوی تند و غریبی داشت که تا به حال حس نکرده بودم. پدر که آمد، دیدن او و تمامی خریدهایی که با خود آورده بود را نیز با همان مواد شستند.

از روز بعد، هم پدر سر کار نرفت و هم پسر به دانشگاه نرفت. گاهی به مدت کوتاهی برای خرید به بیرون می‌رفتند و می‌آمدند، هر بار ماسک بزرگی روی صورتشان بود، و موقع بازگشت تمام لباس‌هایشان را می‌شستند و برای ضدعفونی شدن به حمام می‌رفتند. اضطراب و ترس از بیماری همه‌گیر، فضای من را فراگرفته بود. مدام در تلویزیون و موبایل آمار و ارقامی را بررسی می‌کردند و با نگرانی به اطرافیان تلفن می‌زدند. اما، با همه‌ی این استرس و اضطرابی که فضا را فراگرفته بود، من خوشحال بودم. دیگر هر چهار نفر آن‌ها کل روز را در من ساکن بودند. من تبدیل شدم به یک آغوش گرم، امن و دائمی برای آن‌ها! دیگر نیاز نبود تا عصر منتظر چرخیدن کلید داخل در بمانم. تمام روز آنجا بودند. قلب من، کامل می‌تپید.

یک روز صبح بود که لرزشی از راه‌پله شنیدم و لحظاتی بعد قطعاتی بزرگ و چوبی را به داخل آوردند. صحنه‌ای که می‌دیدم را باور نمی‌کردم: یک تخت‌خواب نو برای اتاق پسر! وقتی وسایل به اتاق آمد مدتی روی زمین ماند. پسر با درد یک کفش کرده بود که تخت را خودش سرهم کند و از پدر کمک نگیرد. از همان ابتدا برای من واضح بود این تصمیم پسر عاقبت خوشی ندارد، اما حرف منِ خانه را چه کسی گوش می‌دهد؟

ادامه آن روز برای من ساعت‌های سختی بود؛ کشیده شدن چوب‌ها روی زمین آزارم داد، صدای گوش‌خراش کوبیدن میخ‌ها تمام فضایم را پر کرد، و بدتر از همه زخم عمیقی که از برخورد پایه‌ی تخت به دیوارم خوردم تا عمق گچ‌هایم نفوذ کرد. پسری دست‌وپاچلفتی! اما در نهایت، اتاق پسر تخت‌دار شده بود. کمی بعد میز تحریر، قفسه‌های کتاب، مبل شنی، چند تابلو برای دیوارها، و یک گلدان هم به آن اتاق اضافه شد. آنجا هم بالاخره زنده شد. درست است تبدیل به «پناهگاه» برای فرار از بیماری شده، اما از آن اتاق بی‌وسیله‌ی موقتی قبلی بهتر است!

به مرور، لرزش خنده‌های دسته‌جمعی بیشتری را حس می‌کردم. خانواده که دیگر بیرون نمی‌رفتند، شروع کردند به دیدن سریال‌های مختلف و فعالیت‌های جمعی بیشتر. اتفاق‌های جدیدی در این جمع در حال افتادن بود؛ برای اولین بار دیدم رنگ یک نان پختند، خانوادگی بودگیم بازی کردند، چهارتایی از قهقهه روی زمین دراز کشیدند، و تغییر دکوراسیون‌های متنوعی در اتاق‌ها و پذیرایی انجام دادند. من از همیشه احساس خوشبختی بیشتری می‌کردم. من به این حضور همیشگی آن‌ها نیاز داشتم. به نظرم آن‌ها هم نمی‌دانستند، اما نیاز داشتند. به آن حضور بیشتر پیش من نیاز داشتند.

چند سالی گذشت. آرام‌آرام معنای کلمات آدم‌ها را یاد گرفتم و حرف‌هایی که می‌زدند را متوجه می‌شدم. به آن سال‌ها دوران «خانه‌نشینی» می‌گفتند که به نظرم ترکیب زیبایی از کلمات است و مرا یاد «دلنشین» و «روح‌نواز» می‌اندازد. آن دوران «خانه‌نشینی»، برای من خوش‌ترین سال‌ها بود. سپس واکسن‌ها زده شد و دانشگاه‌ها باز شد و کارها حضوری شد. یک فصل بهار زیبا آمده بود و به خاطر اتفاقی که نمی‌دانستم، شور و شوق زیاد و جدیدی در خانواده‌ام پدیدار شده بود. یک روز همه فامیل آمدند و مراسم مفصلی تدارک دیدند، و هنگامی که پسر با لباس سرمه‌ای بزرگ و کلاه فارغ‌التحصیلی به خانه آمد ناگهان غلغله کردند. آن روز شلوغ‌ترین روزم را داشتم. سر و صدا و وزن زیادی را تحمل کردم اما برق چشم‌های پسر و نگاه امیدوار پدر و مادر طوری بود که فقط شادی از آن شب به یادم مانده. در هفته‌های پس از آن هم جشن گرفتن‌ها، تماس‌های تبریک، و صحبت‌های پرهیجان خانواده راجع به آینده‌ی پسر ادامه داشت.

این هیجانات آن‌ها من را نیز سرخوش کرده بود؛ احساسی مشابه روزهای اولی که در من ساکن شدند داشتم. من از این کارهای آدم‌ها سر درنمی‌آوردم، خانه‌ای نوساز و کم‌تجربه بودم، و فکر می‌کردم این یک خوشبختی ابدی خواهد بود.

تا وقتی که متوجه لرزش گریه‌های مادر در شب‌ها شدم. طوری گریه می‌کرد که صدایش به بیرون از اتاق نرود. شادی در طول روز، شب‌ها و پشت درهای اتاق پدر و مادر جای خود را به مکالمات جدی و پریشان می‌داد. به مرور رفتار همه‌شان این‌طور شد؛ حتی خواهر پرانرژی نیز به جای بازی کردن با عروسک‌ها، با غم به بیرون از پنجره و یا به آلبوم عکس‌های خانوادگی‌شان چشم می‌دوخت. کلماتی مثل «پرواز» و «ویزا» در مکالماتشان می‌شنیدم که تیز و برنده بود و فضا را اندوهگین می‌کرد، اما معنای آن‌ها را نمی‌فهمیدم.

دردناک‌ترین نقطه ماجرا کمی بعد شروع شد. پسر شروع کرد به جمع کردن وسایلی که در اتاقش چیده بود. برعکس کاری که با سلیقه و شادی در دوران خانه‌نشینی کرده بود را انجام می‌داد. قفسه‌ها از کتاب خالی شد، عکس‌ها از دیوار برداشته شد، و اتاق به حالت بی‌روح سابق برگشت. چیزی که این کار او را هزاران بار برای من دردناک‌تر می‌کرد این بود که این‌بار دلیل بی‌روح شدن اتاق بی‌توجهی پسر نبود، رفتن بود.

پسر در روز آخر نگاهی به اتاقش، به دیوارهای من، و به من انداخت. چهره‌اش طوری بود گویی از من خداحافظی می‌کرد و عذرخواهی می‌کرد که مرا رها می‌کند. چرخ‌های چمدانش روی زمین می‌غلتید و روی قلب من خراش می‌گذاشت. پدر و مادر و خواهر، هر سه به زمین نگاه می‌کردند. بغض دختر شکست و شروع به گریه کردن کرد. در بسته شد، خانواده بیرون رفتند تا پسر را تا فرودگاه بدرقه کنند، و فضای سنگین پشت سرشان را در من باقی گذاشتند.

به اتاق خالی پسر، به تختی که مرتب چیده شده بود اما صاحبی نداشت، نگاه کردم. جای زخمی که پسر موقع نصب تخت روی دیوار من گذاشته بود توجهم را جلب کرد، من این زخم را در دوران قبلی بی‌روح بودن اتاق، پیش از خانه‌نشینی، نداشتم. آنجا بود که متوجه موضوعی شدم. من دیگر آن خانه‌ی خام و نو نیستم. خالی بودن من با سال‌ها قبل که ساکنی نداشتم متفاوت است. تمام دیوارهای من پر از خاطره است. پشت هر لک روی زمینم و هر رنگ‌پریدگی روی دیوارهایم، داستانی از خنده، گریه، ترس، و عشق نهفته است.

شاید، من وظیفه‌ام را انجام داده‌ام. من پناهگاه این پسر بوده‌ام که رشد کند، خود را پیدا کند، و آن‌قدر قوی بشود که بتواند من را ترک کند. بالاخره بقیه ساکنان این خانواده هم روزی من را به نحوی ترک می‌کنند. هر بار من غمگین و زخمی خواهم شد، اما هر بار دیوارهایم پر از داستان‌ها و خاطرات جدید خواهد بود. شاید خانه بودن یعنی همین. یعنی محل عشق و گرما و آرامش بودن، و در نهایت، بدرقه کردن.