شام خانوادگی

یاسمین کدخدایی با نگاهی به نقاشی «شام خانوادگی»، از معنای خانه در خاطره‌ها و گرمای کنار هم بودن می‌نویسد.

نقاشی «شام خانوادگی» از رالف فازانلا، فقط یک تصویر از چند آدم دور میز نیست؛ انگار پنجره‌ای باز شده به قلب خانه‌ای‌ست که دیوارهایش پر از زندگی‌اند. زندگی‌ای که اهل خانه از گذشته ساخته و با خود آورده‌اند و امید دارند در آینده حفظ کنند.

وسط تصویر، میز چوبی بزرگی قرار دارد؛ فنجان‌ها، نعلبکی‌ها، نان‌ها و یک کاسه میوه که با رنگ‌هایش چشم را در نخستین لحظات نگاه مخاطب را به خود می‌کشد. هشت نفر دور میز نشسته‌اند؛ نگاه‌ها آرام است، اما نه خاموش. نگاه‌هایی که وسط یک گفت‌وگو و مرور یک خاطره، برای لحظه‌ای متوقف شده‌اند.

دیوارها، سبز روشن‌اند؛ رنگی که علی‌رغم این که جزو رنگ‌های سرد است، گرم‌ترین اتاق را ساخته است. این گرما نشأت گرفته از نوری‌ست که از لامپ تکی سقف در محیط پخش می‌شود. این نور زرد کوچک، مثل یک خورشید شخصی، به همه رنگ‌ها و طرح‌های جورواجور اتاق پویایی و هیاهویی نرم بخشیده است.

در سمت چپ، آشپزخانه‌ای کوچک اما شلوغ و پرجزئیات قرار دارد. قفسه‌هایی که پر از یادگاری و نشانه‌هایی از خانه هنرمند در ایتالیا که با خود به نیویورک آورده‌اند. رنده برای پنیر پارمزان و ریکوتای تازه، روغن زیتون برای درست کردن پاستا، فنجان‌های اسپرسو برای یادآوری آفتاب صبحگاهی جنوب ایتالیا و قابلمه‌ی روحی بزرگی برای مراسم سالانه درست کردن رب و پوره گوجه‌فرنگی خانگی. موکاپات روی گاز بوی قهوه‌ی تازه دم‌کشیده را در خانه راه انداخته و بهانه‌ای‌ست برای معاشرتی کوتاه پس از روزی پرماجرا.

سمت راست، یک چرخ خیاطی Singer کنار دیوار ایستاده؛ بی‌ادعا، اما آن‌قدر پررنگ که انگار خودش قصه‌ای از دوختن لباس‌های مدرسه، رفو کردن جوراب‌ها، یا آماده کردن پرده‌های تازه برای اتاق‌ها و شغل مادر خانواده دارد. بالای آن، نقاشی پدر خانواده که سرش لای انبر یخ‌شکن است و همچون مسیح به صلیب کشیده شده قرار دارد که حاکی از شکرآب بودن ارتباط هنرمند با پدرش است. اگر به پایین نقاشی توجه کنید، پدر فازانلا را در خیابان همراه با گاری یخ‌اش می‌بینید.

و جالب‌تر از همه، بالای دیوار خانه و دور تا دور نقاشی، شلوغی شهر ادامه دارد. ردیف‌ردیف ساختمان‌های آجری با آب‌گرم‌کن‌های فلزی روی پشت‌بام، کوچه‌های باریک، و ریزریز زندگی مردم. خانه، انگار از دل شهر سر برآورده و هم‌زمان با آن یکی شده.

فازانلا خانه را فقط چهار دیوار و یک سقف نمی‌بیند. برای او خانه همان جایی‌ست که بوها، صداها، چهره‌ها و حتی اشیای روزمره‌اش تکه‌تکه در حافظه می‌نشینند. خانه‌اش از دل مغازه‌های گوشت‌فروشی و سبزی‌فروشی خیابان پایینی جان می‌گیرد و گرمایش را از این میز هشت‌نفره می‌گیرد.

وقتی مخاطب به این نقاشی نگاه می‌کند، فقط شام همان یک شب را نمی‌بیند، بلکه سیر زیستی را حس می‌کند که در تمام روزهایی که این اتاق ساخته شده اتفاق افتاده است. از اولین باری که این صندلی‌ها دور میز چیده شدند تا صدها باری که بچه‌ها با صدای قابلمه‌ی قل‌قل‌کنان و بوی گوجه و ریحان، به سمت آشپزخانه دویده‌اند.